یه سال که نه تقریبا ۶ ماهی میشه که اینجا نیومدم.کنکورمو دادم دومین کنکورم.ولی بازم نشد رتبه م نصف پارسال شد ولی خب نشد.یکم به پزشکی تعهدی امید داشتم که اونم پرید.احتمال قبولی میکروبیولوژی تو شهر خودم زیاد بود حتی با یه میکروبیولوژیست هم حرف زدم اما یه ذره هم بهش علاقه مند نشدم.تو اون چند روز انتخاب رشته اندازه ی چند سال پیر شدم ولی آخرش بازم کار خودمو کردم مثل کنکور اولم فرم رو فقط با پزشکی پر کردم.میدونستم که احتمال قبول شدنم خیلی کمه ولی خب یه کورسوی امیدی تو دلم بود.ولی نشد.حالم خیلی بد شد جوری که خودمم انتظار نداشتم.الان خودم موندم که چجوری با اون حالم برنامه ریزی کردم پارادوکس عجیبی بود.چند هفته مونده به کنکور به خودم میگفتم «امسال اگه پزشکی نشد حتما یه رشته دیگه میزنم و میرم من یه سال دیگه نمیکشم»بعد کنکورم حرف های بابامو نمیشنیدم فقط میگفتم«چرا؟چرا نشد؟یعنی من واقعا نمیتونم؟یعنی من در حدش نیستم؟من که هرکاری میتونستم کردم دیگه چیکار باید میکردم؟»به مامانم میگفتم مامان جوونیم داره میره مامان یه سال از عمرم الکی هدر رفت.
اون قدر عصبانی بودم که عمه م که یه ماه به کنکور رو خونمون چتر شده بود با حرفام بیرون کردم و خودمم رفتم خونه بابابزرگم و شب اونجا موندم.
الان مثل یه آتیشی ام که شعله ش کم شده ولی هر لحظه ممکنه گر بگیره و همه چی رو بسوزونه دیگه هیچی برام مهم نیست نه کسی که «فکر»میکردم بهش علاقه دارم نه کسایی که سعی میکردم یکنواختی کنکور رو باهاشون قابل تحمل کنم.
فقط یه سوال تو مغزمه«چیکار باید بکنم که این یک سال هم مثل دوسال قبل به فنا نره؟»