یبار خیلی دعوای بدی با هم کردیم.
(حالا دعوای بد ما اینجوریه که صداش میره بالا من هیچی نمیگم و یکساعت بعد تمومه)
داشتیم یجایی میرفتیم چندتا ماشین بودیم، ماشین ها زدن کنار،چند نفری پیاده شدن، من هم بعد ده دقیقه پیاده شدم، جلوی یکی از اقوام شون که یه مرد جا افتاده ای هم بود حدود سی پنج اینا گفت برو تو ماشین گفتم آخه خسته شدم، گفت :بهت میگم برو بشین تو ماشین. وااای خیلی بهم برخورد جلو یه غریبه اینجوری حرف زد، خیلی ناراحت شدم، کل مسیر رو سکوت کردم
هیچی نگفتم
شب شد اومدیم خونه گفت من یسریا رو میشناسم نمیخوام زیاد ببیننت
منظورش همون یدونه آدم بود
من دیگه نپرسیدم چرا و اینا....