2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

دراتاقو باز کردم دیدم چمن چشمش پراشک ب کنه.سرمو آروم تکون دادم رفتم سمت در حیاط. صدای قبلمو میشنیدم انکار داشت از سینه ام میزد بیرون.اصلا سرمو حرکت نمی‌دادم مستقیم رفتم سمت درو پیچیدم سمت راست.تو عمرم اینقدر تند راه نرفته بودم یکم جلوتر ی ماشین قرمز دیدم بی معطلی درو باز کردم و خودمو انداختم تو ش.ک امیرو دیدم عقب نشسته بود وی راننده جلو.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

امیر گفت ماشین از سفارت اومده.گفتم پس چرا اینجوری اومد دنبال من ک راننده گفت اینا اعتقاد خودشونو دارن باورهای غلط احتمال درگیری زیاد بود صلاح برای شما اینکار بود.حرفی نزدم رسیدیم سفارتو ی سوییت ب منو امیر دادن.امیر گفت من بیرون می‌خوابم تو راحت باش

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

تو اولین کار رفتم حموم و ی پوش حسابی گرفتم موهامو سشوار کردم و روی تخت خوابیدم نفهمیدم دیگه چی شد که صبح زود دیدم امیر داره در میانه ک باید بریم هر چی زودتر فرودگاه.چند ساعت بعد رسیدیم تهران.امیر دربست گرفت و گفت ک برم خونه پدرم قبول نکردم حریانو براش تعریف کردم گفتم ببرم خونه خودمون تا وسایل لازممو بردارم.اونو حرفی نزد . رسیدم دم در خونم وای ک چقدر دلم تنگه شده بود رفتم داخل تا می‌تونستم گریه کردم دور تا دور اتاق می‌چرخیدم و بغضی که تو گلوم گیر کرده بود این چند روزوخالی کردم.انیر ک صدای داد منو شنیده بود اومد داخل وکمکم کرد وسایلمو جمع مردم برای همیشه از اون خونه خداحافظی کردم.سند خونه رو دادم امیر گفتم اینجا رو بذار برا فروش چون برهان خونه رو بلده . احتمال داره بیاد دنبال من

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

امیر گفت پس کجا بریم.گوشیشو درآورد و ب دوستش زنگ زد و گفت پس ببرمت باغ.فعلا اونجا باش تا تکلیف خونه روشن بشه . ماشین حرکت کرد راه همون باغ ک امیر ی بار منو برده بود برام پر از خاطره بود .در زد و عمو حسن ک سرایدار اونجا بود درو برامون باز کرد رفتیم داخل.امیر گفتم الی همه چی تموم شد پاشو لباستو عوض کن ی چیزی بخور.عمو حسن برامون وای داغ و نون خیار و گوجه اورد پذیرایی کرد.ب امیر گفتم برام وقت دکتر بگیر.چیزی شده مگه الی.انیر من حامله ام برم دکتر ببینم این طفل معصوم سالمه یا نه.خشکش زد ولی ب روم نیاورد.فردا رفتم دکتر بچه سالم بود

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

خلاصه می کنم .من به  پیشنهاد امیر بعد دنیا اومدن بچه با امیر عقد کردم و اسم خودشو ب عنوان پدر بچه تو شناسنامه آورد.مسیحا پسر نازی بود ک چشم ابروش مثل من ولی بینی و فرم صورت جلال رو داشت.خونم فروش رفت ی خونه ۶۰متری تهران گرفتیم وهر سه نفرمون زندگی خوبی شروع کردیم .امیر پیش کسی نگفت مسیحا پسر اون نیست.پدرو مادرمو دیگه ندیدم نخواستم ک ببینم و خبری ازشون نگرفتم ولی امیر گاهی ب پدرو مادرش سر می‌زد.الان دوسالی از اون ماجراها گذشته و من سعی کردم زندگی گذشته رو فراموش کنم بتونم با امیر و یادگار جلال زندگی جدیدمو بسازم.پایان 


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
خلاصه می کنم .من به  پیشنهاد امیر بعد دنیا اومدن بچه با امیر عقد کردم و اسم خودشو ب عنوان پدر ب ...

😐😐😐😐😐😐😐😐

آرام رفتی.. ولی طوفان به پا کردی بابا.😔🖤

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز