2777
2789
ما قند لبت نوش کنیم و تو دهی چای قند لبت و چای... چ ترکیب قشنگیست

یک بوسه بَس است از لبِ سوزانِ تو ما را!
تا آب کُند این دلِ یخ بسته یِ ما را...
#لاادری🍃

سلام دخترا میگم شما از کجا لباس زیر می‌گیرید؟ من امروز اولین سفارشم رو از سامان لعیا گرفتم تولیدی تخصصی لباس زیره. کیفیتش خیلی خوب بود، فقط دغدغه‌م هزینه ارسال بود که با کد free برام رایگان شد. تا کدش رو نبستن شما هم برید سفارش بدید.

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم      محتاج برادران و خویشان نشوم     بی منت خلق خود مرا روزی ده     تا از در تو بر در ایشان نشوم

امدم یاد تو از دل به برونی فکنم

 دل برون گشت ولی یاد تو با ماست هنوز  

دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهد شد كوچه اي هست كه در آنجاپسراني كه به من عاشق بودند، هنوزبا همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغربه تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او راباد با خود برد   من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اعماق اقيانوسي مسكن دارد دلش را در يك ني لبك چوبين  مي نوازد، آرام، آرام.    پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد                        
امدم یاد تو از دل به برونی فکنم  دل برون گشت ولی یاد تو با ماست هنوز    

به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست...!
چُنان شعری که میماند به خاطر؛ آخرین بندش...
#حسین-زحمتکش🍃

بسیار ستمکار و بَسی عهد شکن هست اما به ستمکاریِ آن عهد شکن نیست! #وحشی-بافقی🍃

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
هوشنگ ابتهاج

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم      محتاج برادران و خویشان نشوم     بی منت خلق خود مرا روزی ده     تا از در تو بر در ایشان نشوم
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت پر ده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت هوشنگ ابتهاج

آتشی در جان ما افروختی
رفتی و ما را ز حسرت سوختی
بی‌وداع دوستان کردی سفر
از که این راه و روش آموختی...؟!
#وحشی-بافقی🍃

خودش اول نگاهم کرد خدایا

به صد خواهش صدایم کرد خدایا

گناه این جدایی گردن اوست

که او آخر رهایم کرد خدایا

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم      محتاج برادران و خویشان نشوم     بی منت خلق خود مرا روزی ده     تا از در تو بر در ایشان نشوم
به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست...! چُنان شعری که میماند به خاطر؛ آخرین بندش... #حسین-زح ...

از سخن چینان شنیدم اشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم  

دستهايم را در باغچه مي كارم سبز خواهد شد كوچه اي هست كه در آنجاپسراني كه به من عاشق بودند، هنوزبا همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغربه تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او راباد با خود برد   من پري كوچك غمگيني را مي شناسم كه در اعماق اقيانوسي مسكن دارد دلش را در يك ني لبك چوبين  مي نوازد، آرام، آرام.    پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد                        
خودش اول نگاهم کرد خدایا به صد خواهش صدایم کرد خدایا گناه این جدایی گردن اوست که او آخر رها ...

گر چه کردم ذوق ها از آشناییهایِ او
انتقام از من کشید آخر جداییهایِ او...
#وحشی-بافقی🍃

از سخن چینان شنیدم اشنایت نیستم خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم    


ماجراهایی که با من زیرِ باران داشتی؛
شعر اگر می‌شد قریبِ پنج دیوان داشتم...
#کاظم-بهمنی🍃

بیا جانا دل پردرد مو بین

سرشک سرخ و روی زرد مو بین

بابا طاهر

یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم      محتاج برادران و خویشان نشوم     بی منت خلق خود مرا روزی ده     تا از در تو بر در ایشان نشوم
بیا جانا دل پردرد مو بین سرشک سرخ و روی زرد مو بین بابا طاهر


بیش از این نتوان حریفِ دا‌غِ حرمان زیستن
یا مرا از خود ببر آنجا که هستی؛ یا بیا!
#بیدل-دهلوی🍃

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز