من اون زمان ک عقد بودم.هر کی پاگشام میکرد میرفتم کمکش مقلن جاریای دیگم یا مادرشوهرم اینا
ی سری مادربزرگ شوهرم پاگشامون کرد من اونجا معذبم خجالت میکشیدم نرفتم شب رفتم
بعد پدرشوهرم برگشت گفت چرا نیومدی کمکش کنی؟؟مادرشوهرمم گفت اره چرا نیومدی.انقد حرصم گرفته بود
براشون شده بود عادت انگار من وظیفم بوده من از سر مهربونی و اینکه حوصلم سر رفته بود میرفتم خیلی روشون زیاد بود اینو نمیفهمن من تازه مهمونم ن شما الان انقد حرص میخورم چقد ساده بودم