شوهرم ی مغازه عمده قند و برنج داشت ک درآمد خوبی داشت
به ی دلایلی میخواست مغازشو جمع کنه بابام بیکاره وحوصلش تو خونه سرممیره به من گفتن اگه امکان داره مغازه رو با جنسای توش بدیم اونا کار کنن مام گفتیم باشه
بعدش ن پول رهن مغازه رو میدن ن پول اجارشو ن پول جنسای توش و دست آخرم ی جوری حرف زدن ک انگار شوهرم مغازه رو بهشون انداخته وای دارم میترکم از اعصبانیت