نماز صبح که خوندم بعدش خوابیدم تا ساعت ۷:۳۰
خواب دیدم که یک نوزاد پسر خیلی خوشگل رو بقل کردم و اونم سرش رو روی شونه هام گذاشته
بعد مامان بزرگم و مامانم و من و نوزاد توی بقلم از تاکسی پیاده شدیم(تاکسی رو توی خواب می شناختم که فامیلمون بود اما الان همچین کسی نداریم و ندیدم)
بعدش رفتیم بالا توی خونه خودمون که گفتم این باباش(شوهرم)چرا نمی یاد خونه و توی خواب داشتم غصه میخوردم که چرا دیر به دیر می یاد سر میزنه
نوزاد سرش روی شونه ام بود که خوابش برد منم یک خوابوندمش روی زمین بعد گفتم همیشه ارزوم بود که بچه خودم سرش رو بزاره روی شونه ام و همیشه کنارم باشه
بابای بچه نبود و فقط برادر شوهرم توی خواب همون تاکسی بوده