باخواهرم رفته بودم تهران برم دکتر...برگشتن نه قطارگیرمیومد نه هواپیما منم میخواستم حتما پریروز بیام...بااتوبوس حرکت کردم ردیف دوم بودیم منم برای اینکه اذیت نشم یه قرص خواب اور ازاین ضد حساسیتا خوردم بعد از ساعت پنج عصر که حرکت کردیم خواب بودم و کفشامم دراورده بودم و جوراب رنگ پا پوشیده بودم یهو ساعتای یازده حس کردم یکی داره انگشتای پامو میماله یهو پریدم دیدم یه پسری دستش رو انگشتای پامه و یهو مث برق پریدم بلندشدم با مشت محکم کوبیدم تو سرش...یارو معتادشدید بود....اصلا برنگشت ک زدمش.ولی کثیفترین حس دنیا بود اون لحظه...