🌹🌹🌹🌹
به سینی چای دونفرمون نگاه کردم کنار قند چندتا شکلات هم گذاشتم .دسته های سینی رو محکم فشردم و نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت اتاقش....
در اتاق نیمه باز بود مثل عادت هرشبش مشغول کتاب خوندن بود. نگاهش کردم چند تار موی سفید روی شقیقه هاش نمایان بود .دلم گرفت . مصطفی موی سفید داشت و من اصلا توجهی نکرده بودم.
_شما چای میخوری؟
سرشوبلند کرد و عینکشو بالاتر برد. خندید از همون خنده های آرامش بخش همیشگیش....
_به به معلومه که میخورم .
پاشد و اومد سینی رو ازم گرفت .
_ممنون خانمم خیلی زحمت کشیدی.
لبخندی از روی رضایت زدم.
دستی روی موهام کشید و گفت:_خوبی؟؟
_اوهوم
_من میدونم دوری از خانواده و موندن تو خونه و تنها بزرگ کردن بچه ی بازیگوش چقدر سخته. ممنون که تحمل میکنی!
_نه همه چی خوبه.نگران نباش....
_نگارم من تمام تلاشمو میکنم که زندگی راحتی داشته باشی. از صبح تا شب فقط به این فکر میکنم که کار کنم تا تو آسوده باشی .
_دستشو فشردم و گفتم .میفهمم.....
میخواستم چشمامو ببندم و بگم که دوسش دارم از ته قلبم از عمق وجودم بگم که خوشحالم که کنارمه اما...
صدای زنگ گوشیم بلند شد. از توی جیبم درش آوردم. مضطرب شدم نگاه مصطفی روم سنگینی میکرد . نگاه کردم ناشناس بود. حدس زدم محمد باشه. دلو زدم به دریا و به مصطفی گفتم :
_نمیدونم کیه میشه شما جواب بدی؟
گوشی برداشت و جواب داد....چندبار الو گفت ولی صدایی از پشت خط نیومد .... بعدشم قطع شد.
احساس رضایت تو چشمهای مصطفی موج میزد دلم قرص شد .
انگار ترسم ریخت و بی اختیار گفتم. میخوای با خط خودتم تماس بگیری ؟
فک کنم منتظر همین جمله بود بلافاصله گوشیشو از روی میز برداشت و تماس گرفت. بوق خورد اما کسی جواب نداد..
...................
از ته دلم خوشحال شدم. حالا محمد فهمید که ازش نمیترسم و مصطفی و زندگیمو دوست دارم. اگه واقعا میخواست تهدیدشو عملی کنه،فرصت خوبی براش بود چرا نکرد؟؟؟؟
پس حالا فهمید که من واقعا عوض شدم و دیگه دختر بی دست و پای سابق نیستم.
.
.
.
بازم نشد که به مصطفی بگم از ته دلم دوسش دارم.