من الان 2سال و نیم ازدواج کردم اوایل شوهرم اوکی بود مهربون احساسی شوهر بدی نیست اما فقط دلمو میشکونه دیگ واقعا از گریه کردنم خسته شدم فقط زخم زبون میزنه احساساتمو درک نمیکنه میگفتم فقط ی بار منو ببر پارک ب زور میبرد میگه از پارک بدم میاد از پیاده روی از خرید کردن و... خیلی وقتا اصلا باهام هم پا نیست دلش نمیخواد با دوستام بیرون برم وقتی میرم بهونه میاره دعوا راه میندازه من قبلا شاغل بودم بعد ازدواج نذاشت کم کم گف با دوستاتم قطع رابطه کن چون خانوادمم پشتش بودن کردم ی مدت ب کل افسرده شدم در حدی که فقط میخوردم چیزی برام مهم نبود منی ک عاشق هیکلم بودم اصلا برام اهمیتی نداشت بعدشم حرفای دیگش شروع شد نه بهم اهمیت میده نه چیزی بعضی وقتا واقعا دلم سرد میشه اوایل بهم کمک میکرد تو خونه الانم اونم نمیکنه مثلا ی روز گفت ساعت 7میرم سر کار گفتم منم ببر خونه مامانم اینا برم اونجا ب زور قبول کرد منم صبح 6بیدار شدم ظرفامو اینارو شستم شد 7گوشیش زنگ خورده بیدار نشد اقا بعدشم سر من داد اینا میزد ب خاطر تو دیر کردم درو کوبیدو رفت انگار من کلفتی چیزیم ، الانم خوابم پرید بیدار شدم با خواهرم داشتم تو اینیستا حرف میزدم ک بیدار شده میگه بخاطر همین گفتی زود بیام خونه ک منو ب خواب بدی خودت پی ام بازی کنی و زهرشو ریخت خوابید دلم خیلی گرفته از قضاوت کردناش تهمت زدناش بد رفتاریاش بعضی وقتام فحشم میده نمیدونم چیکار کنم ....
یکم سخته ,من زیاد اینجور چیزارو ندیدم خداروشکر ولی ب نظر من جلوی همچین مردای کوتاه نیا , چون مرد ببینه برا خودت ارزش قائل نیستی اونم کارشو تکرار میکنه البته منظورم این نیس جنگ راه بندازی