2777
2789
عنوان

فهم نوشت ۱

54 بازدید | 0 پست

نمیدونم باید وجود آدمی تو زندگیم رو که همیشه دستم پیشش رو و فکرم عریان هست رو شانس بدونم یا عذاب الهی.

امروز باهاش دیدار داشتم مطمئنم بی کلام ترین ملاقات دنیا رو از آن خودم کردم نه با سلام شروع شد نه با خدافظی خاتمه یافت خوبیش این بود که نیازی به حرف زدن نبود نیاز نبود خودمو پشت مغلطه کاری هام پنهون کنم آینه ی درونم بود. لعنتی باز هم با چند سوال ساده همه ی زندگیم رو زیر سوال برد با چند جمله ی ساده ۲۰ سال آیندم رو به تصویر کشید کسی که آرزوهام رو زندگی میکرد . عادت کردم اجازه ندم احساسات ناشناخته درونم تاخت و تاز کنند اینو از روانکاوم یاد گرفتم .

از شما چه پنهون من با دیدن این زینب چهل ساله دچار ترس یاس و حتی شرم شدم. این احساسات به من اولتیماتوم داد که یه جای کار میلنگه یه جای کار عجیب میلنگه سفر درونی در پیش دارم اون هم با هم سفری که با بی رحمی و صراحت ذاتیش روح زخمیم را چنگ میزند .

همه ی ما در شرایطی قرار داریم که نه میتوان تغییر داد نه میتوان از آن گریخت تنها راه پذیرش است سفر من با پذیرش شروع شد

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  3 ساعت پیش