سلام من خانومی ۲۶ساله ام زندگی خوبی داشتم۱۷ سالم بود برا ی اقایی عقد کردم فهمیدم مشکل اعصاب و روان دارن جداشدم بعداز سه سال عقد از بعد اون اقا من ی روز خوش نداشتم پدرم فوت کرد.تصادف کردم خواستگار داشتم ی جوری میونمون بهم میخوردتا بالاخره با ی اقای دیگ عقدکردم ایشون زندگی خوبی داشت تا عقدمون بسته شد من از اقا متنفرشدم مشکلاتم شروع شد هرکاری کردیم یکمون ب دونشدمن همش خونه مادرم بودم ازدواج کرده بودم بعدس سال اون اقا رو بخاطر دزدی ب پنج سال حبس محکوم کردن من بازم جدا شدم درست بعد س سال.الان با ی اقایی ازدواج کردم ک با ایشونم ب همین مشکلات برخوردم ک بازم برگشتم خونه مادرم درست بعد س سال بازم میخام جدابشم هرجا میرم کبوترچاهی لونه میکنه.باردارنمیشم با اینکه کاملا سالمم.همیشه رزقم کمه.ب ارزوهاموخواسته هام نمیرسم شبا جرات نگاه کردن ب اینه روندارم چون جای خودم گربه میبینم الانم ک سرطان گرفتم خانوادم بیشتراز همه بهم سرکوفت میزنن خسته شدم دعام کنین بمیرم