دوستان بخاطر کار همسرم نیاز بود بیایم تهران الان ۱روزه اینجاییم من نمیخواستم بیام تهران جاریم اصرار کرد من دارم از دلتنگی میمیرم تنها خسته شدیم بیاین توام بیا نیاین ناراحت میشم شوهرت تورو نیاره ،بخاطر همین منم اومدم ک خودمم برا مغاژه ام خریدداشتم الان شوهرم رفته مصاحبه و پادگانه ۲روز هی داره تیکه میندازه بهمممم اگه رونمیداذم تو چطور میتونستی بمونی خونه ما هان؟برادر شوهرت ک خونه نیس من خوبم ک تونستی بمونی ،یا شوهرم خودش بیخبر برااین استخدامی ثبت نام کرده و ربطی ب شوهر اون نداره ولی شوهر اونم سفارش کرده بعد ثبت نام میگه اگه شوهرت از ازمون قبول شع استخدام شع باید برامن طلا بگیری الان من ب شوهرم بگم نزار استخدام شه نمیزاره دلم گرفته
یکم عزت نفس داشته باش!!!شده پول قرض کنی قرض کن سریع برو هتلی مسافرخونه ای ...اون الان داره کیف میکنه میگه هم میزنم تو سرش هم حایی رو نداره بره مجبوره بمونه
با تاپیکام سعی نکن داستان زندگیمو بفهمی یا منو بشناسی.چون ممکنه مشکل دوستمو یا دخترخالمو یا مامانمو یا هرکس دیگه که ازم کمک میخاد رو از زبون خودم بنویسم و نظراتتونو بهش انتقال بدم.پس اگه تاپیکام متناقضه فکر نکن دروغه یا سرکاریه.اینجا واسم یه محیط امنه واسه استفاده از تجربه های شما و مشورت باهاتون ❤💜
🌻🌱💎 حتی اگر بدانم که دنیا فردا تکه تکه خواهد شد باز هم درخت امیدم را عاشقانه میکارم.😍🍃چقدر جهان می تواند زیبا باشد ،اگر در آن فقط هنر و لذت و عشق وجود داشت!