گریه های بچه ام که دوماهشه یه طرف خون ریزی خودم که بعد دوماه هنوز قطع نشده یه طرف شوهرم از همه بدتر دیروز از صبح بچه ام بغلم بود راش میبردم گریه میکرد تو گهواره اشم واینمیستاد شوهرمم از صبح میره تا شب فقط یه ساعت نهار میاد خونه تنها کاری تونستم بکنم بچه بغل غذا درست کردم شب خسته بودم بچه ام خوابید منم مثل جنازه ها افتادم ظرف های آشپزخونه موند امروزم از سر صبح پاشدم شوهرم نرفته سرکار بچه امو بردیم بهداشت بعد خودم رفتم دکتر و سونوگرافی اومدیم خونه آقا طلبکاره میگه تو باید ساعت ۴ونیم صبح پا میشدی کارتو میکردی از فردا ساعت ۴ونیم بیدارت میکنم کاراتو بکنی 😒
شبا من دو میخوابم اینقدر خسته ام نمیفهمم کی خوابم میبره شوهرمم اصلا تو بچه داری کمک نمیکنه میگه من خسته ام میرم سرکار دلم گرفته مگه من آدم آهنیم خسته شدم تو این دوماه خیلی لاغر شدم کاش شوهرمم یکم درکم میکرد درک میکرد به جایی اینکه کنایه و متلک بگه دلم گرفته دردامو به مامانم میگم در و دل میکنم میگه یه بچه آوردی من ۴ تا بچه بزرگ کردم کهنه هم میشستم اونم درکم نمیکنه مادرشوهرمم هم منو میبینه تو به بچه ات رسیدگی نمیکنی و فلان شاید واقعا مشکل از منه که هیچ کس بهم حق نمیده دلم گرفته از همه از شوهرم ازخانواده اش از مامان خودم از همه اشون دلم گرفته😔
عزیزم یاد بگیر خودت زندکیتو جمع کنی ب امید کسی نمون البته شوهرت وظیفشه کمکت بده ولی نمیشه از بقیه خیلی انتطار داشت.منم واسه بچه اول بی تجربه بودم خیلی ازیت شدم