جمعه بود هوا بسیار سرد آسمان نه تاریک بود نه روشن وقتی به آسمان نگاه کردم دلگیر شدم حوصله ام سر رفته بود به یاد صحنه مستندی افتاده بودم که طبیعت اروپا را نشان میداد آنقدر زیبا بود که غرق فکر و خیال شده بودم به قول فرمانروای شرین سخن سعدی بوی گل چنان مستم کرده بود که دامنم از دست برفت
باخودم تصور کردم بهشت کجاست یعنی از این طبیعت چشم نوازم زیبا تره چشمانم را بستم و بهشت را تصور کردم نورش تابان و گرم بود طوری آنجا را تصور کرده بودم که انگار صدها سال است در آنجا زندگی میکردم پرده سفید رنگ را کنار زدم این وعده خداست برای افرادی که از دستوراتش پیروی کردن پاداش دنیاییت را دریافتی فرزند آدم دو فرشته نگهبان من رو به سوی دروازه هفتم هدایت کردند در باز شد بهشتیان یکی پس از دیگری به استقبالم می آمدند باخودم گفتم یعنی تمام شد من بهشتی شدم پاهایم سست شده بود به اطراف نگاهی چقدر همه چیز قشنگ بود پرنده ای دیدم چشمانی از الماس ونوکی از یاقوت که پر هایش را با رگه های طلا ونقره آراسته بود