ی بار تو استخر ک وسط حیاطی مکان بود ابتنی کردم و خواستم برم ب سمت اتاق اما فقط تا همونجارو یادمه من فکر میکردم بیهوش شدم امامامانم گف با پای خودت اومدی خوابیدی
وای از گرد ســم تازه خر خریده ها!!! وقتی با من حرف میزنی رفتار ارزونتو بزار توی جیبت:)
من بچههه بودم میرفتم خونه بابا بزرگم تو سیاه چادر زندگی میکردن تا چشم کار میکرد صحرا بود و تاریکی ولی هیچ وقت چیزی ندیدم
لحظه به لحظه زندگیم سایه یه نفر با منه،حتی پستی که میخونم یا کامنتی که میذارم❤فرشته نگهبان،رفیق،یار و حامی منه❤ما یه روح هستیم در دو بدن❤نکند اینهمه بد قلب مرا سست کند
اخرین خاطره ترسناک من مربوط میشه به همین چند روز پیش.شوهرم شبکار بود من و پسرم تو خونمون تنها بودیم شب از خواب بیدار شدم برم اب بخورم یهو بغل گوشم یه صدای کلفت و ترسناک بلند اومد و رفت.
من یه بار کلاس چهارم بودم رو تخت پیش مامانم خوابیدم نصف شب بیدار شدم چشم هامو باز کردم دیدم یه مردی که لباس مامانم تنشه و موهاش خیسه روبروی آینه سرویس تخت مامانم وایساده بخدا قشنگ دیدمش تا چند لحظه نمیتونستم حرف بزنم بعد به مامانم گفتم مامان یه عمویی رو به رو آینته تا اینو گفتم نگام کرد منم رومو کردم به مامانم و مامانم سه بار دست اورد تو سرم وبسم الله گفت بعد چند دقیقه نگاه کردم نبودش
نمیدونم صب که واسه مامانم تعریف کردم مامانم لباسشو پرت کرد تا زمانی که هم از اون خونه بار کردیم دیگه تو اون اتاق نخوابیدیم منو مامانم ولی بابام میخوابید
بخدا قشنگ یادمه و بیدار بودم چشم هاشم قرمز بود و یه شلوار رنگ پا تنش بود موهاشم هم رنگ مامانم بود ولی بلند تر و خیس کوتاه قد و لاغر هم بود