من یک ماهه زایمان کردم خونه مامانم
خونه خودمون یه شهر دیگه بود ک شوهرم بخاطر ک با چند نفر دعواش شده دوباره میخواد خونمون رو بیاره همین شهر مامانم اینا
هر هفته میومد بهم سر میزد ولی میرف تو یه اتاق دیکه میخوابید صبح زودم میرف بیرون تا هشت شب
ساعت ده هم میرف برای خواب
بهونه ش گریه بچه بود
ابروم جلو مامان بابام زن داداشام همه برد با این کارش
خیلی با ارامش بهش گفتم این بچه مال تو هم هست من این همه عذاب بارداری و زایمان و بیخوابی بعد زایمان داره داغونم میکنه
حتی نشستم گریه کردم گفتم حداقل وقتی میایی یکم کنارم باش کمکم کن بذار ازت ارامش بگیرم
اما بازم ده شب میرف یه اتاق دیگه تا هشت صبح میومد جای من
ده دقیقه بعدم میرف بیرون تو شهر
کلا از پیش کارای بچه فراریه
دفترچه هنوز نگرفته برای بچه
بچه زردی داشت خودم دستگاه گرفتم دو شب نخوابیدم ک بچه رو زیر دستگاه نگه داشتم روزای اول با اون وضع بخیه و ...
واسه ختنه خودم بردمش با داداشم آقا نیومد گفت کار دارم بچه هم مجرای ادرارش تنگ بود باید ختنه میشد
واسه آزمایش نیرویید خودم بردمش گفت کار دارم
تاااااا چند شب پیش ک اومد اینجا به بهانه خونه پیدا کردن همش بیرون بود
شبش هم اومد معلوم بود تریاکی چیزی مصرف کرده منم یه شب کامل نخوابیدم با گریه بچه تا ۱۲ ظهر روز بعد
ک خیلی حالم بد بود بهش اس دادم ک بیا بچه رو یساعت نگه دار حالم بده گفت کار دارم !!!!
منم بهش کفتم ازت جدا میشم دیکه حق نداری بیای خونه بابام ازت بدم میاد بی خاصیت و ازین حرفا
اونم گفت اوکی و شب نیومد
منم کیف لباساشو انداختم تو کوچه ولی خواهرم آورد تو حیاط گذاشت
صبحش خواهر زادمو فرستاده بود دنبال کیف ازون روزن ازش خبری نیست