🔸در حقیقت ذکر
و اصل آن است که دل از حدیث تازی و پارسی و هرچه هست خالی شود و همه وی گردد، که هیچ چیز دیگر در وی نگنجد. و این نتیجه محبت مفرد بود که آن را عشق گویند. و باشد که از دل مشغولی که به وی دارد، نام وی فراموش کند. و چون چنین مستغرق شود، و خود را و هرچه هست - جز حق تعالی۔فراموش کند، به اول راه تصوف رسد. واین حالت را صوفيان فناگويند، و نیستی گویند، یعنی هرچه هست از ذکر وی نیست گشت، و او نیز هم نیست گشت، که خود را فراموش کرد. و چون خودی خود فراموش کرد، وی نیز در حق خود نیست گشت؛ و چون با وی هیچ چیز نماند جز حق تعالی, هست وی حق باشد و بس.
چنانکه چون تو نگاه کنی آسمان و زمین و آنچه در وی است بیش نبینی، گویی: «عالم خود بیش از این نیست، و همه این است»، این کس نیز هیچ چیز را نبیند – جز حق را - وگويد: «همه اوست، جز وی خود نیست » واین جایگاه جدایی میان وی و حق برخیزد و یگانگی حاصل آید. و این اول عالم توحید و وحدانیت باشد. یعنی چون جدایی برخیزد، وی را از جدایی و دوری آگاهی نباشد؛ که جدایی کسی داند که دو چیز را بداند خود را و حق را - و این کس در این حال از خود بیخبر است و جز یکی نمیشناسد؛ جدایی چون داند؟
و چون بدین درجه رسید احوال عظیم پدید آید که از آن عبارت نتوان کرد.
و چون با خود آید و آگاهی کارها بدیده آید، اثر آن با وی بماند و شوق آن حالت بر وی غالب شود و دنیا و هر چه در دنیاست و هرچه خلق در آن اند - در دل وی ناخوش شود؛ و در میان مردمان باشد به تن ، و به دل غایب بود؛ و عجب میدارد از مردمان که به کارهای دنیا مشغول اند، و به نظر رحمت بدیشان می نگرد، که میداند که از چه کارها باز مانده اند و محروم اند - و مردمان بر وی می خندند که چرا وی نیز به کار دنیا مشغول نیست و گمان می برند که مگر جنونی یا سودایی وی را پدید خواهد آمد.
🔸امام محمد غزالی
📗کیمیای سعادت