عزیییزم
منم اینجوری بودم
اما بازم میخوردم
مردم نیم ساعت نگه میداشت
بعد گلاب به روت پس میداد
ی وضعی بود
دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم و شروع کرده بودم به نخوردن
ی روز که ناهار نخورده رفتم ارایشگاهه دخترعمه م اصلاح کنم، دیدم عمه م اومد نون داغ گرفته ی دفه دلم خواست
گفت عمه من ناهار نخوردم ی تیکه نون بده دلم خواست
گفت الهی بمیرم بیا بریم بالا واست عصرونه اماده کنم
رفتیم بالا دلت نخواد کره ی محلی و مربای خونگی شاه توت خوردم، ی دلللل سیییییر
بععععد از مدتتتهاااا
اون اخخخخرییین باری بود که من ویار و تهوع داشتم
انگار شفای من شد
فک کنم شمام ی بار ی چی اینجوری به دلت بشینه حالت بهتر شه