مادرشوهر دوستم که بی دلیل ادیتش میکرد سری اخر دوستم نفرینش کرد با گریه . دوساعت بعد زنه سکته کرد الان دوماه میگذره خوب نشده نمیتونه راه بره یا تکون بخوره . هیچکدوم از بچه هاشم نمیرن پیشش تا دوهفنه دوستم مراقبش بود دیگه شوهرش نداشت گفت بقیه بیان
1400/1/18 دومین فندوق مامان خوش اومدی تو دلم ... 1400/4/9 هلنا قشنگ من دخمل نازم .... یه مامان شاد و پر انرژی که جز شادی و خوشحالی و آرامش پسرم چیز دیگه ای مهم نیست ... خونه بهم ریخته مرتب میشه چای سرد شده رو میشه عوض کرد غذای یخ کرده رو میشه داغش کرد ظرفای نشسته بالاخره شسته میشن اما هیچوقت بچه هامون دیگه ۱ساله یا ۲ساله یا ۳ساله یا ........ نمیشن پس از لحظه به لحظه بزرگ شدنش لذت میبرم و سخت نمیگیرم ... پسر کوچولوی من مامان عاشقته