خودم کلاس هشتم که بودم ینفر عاشق و دلباختم شده بود 😂چندکوچه با ما فاصله داشتن پسره شماره منو از دوست صمیمیش ک پسرعموی من بود گرفته بود هی زنگ میزد میگفتم الو بفرمایید قط میکرد یروز ابجیش با شماره پسره زنگ زد نگو این پسره انقد عاشق و مجنون شده غذا نمیخوره بخاطر من😅 ابجیش میگفت یه مدت کوچه نیا (حالا منم کوچه نمیرفتما فقط بعضی وقتا با دوستم دم در کتاب و اینا ردوبدل میکردیم و یکم حرف میزذیم )میگفت وقتی بیرون میبینتت تا چندروز میاد گریه میکنه ک چرا اون یعنی من لباس تنگ پوشیدم یا چرا موهام از پشت بیرون مونده یا چرا جلو بقییع پسرا وایسادم با دوستم منم پررو پررو به عمش گفتم خوشم میاد هرجور بخوام میپوشم هرکاری بخوام میکنم و بهش بگین من ازش خیلی بدم میاد بماند که خودمم عاشقش شده بودم 😂 یادمه بعد اینکه فهمیدم رو لباس پوشیدن من اینقدر حساسه یروز از عمد با تاپ و شلوارک مو باز موهام بلند بود اون موقع رفتم جلو در تا بیاد منو اونجوری بببنه 😢🤦یادم میاد خجالت میکشم هنوز هیچی دیگه بعدش خبر رسید که رگشو زده 😂
یادمه چه عذاب وجدانی داشتم بعد اون ☹️
هنوزم بعد ۴ سال تو اینستاش استوری های غمگین میزاره البته نمیدونه که من تو پیجش هستم
شمام از عشق بچگیتون بگین