من با بچه های عمه هام صمیمی بودم
هروق جمع میشدیم دور هم بازی میکردیم و میگفتیم و میخندیدیم
من عاشق یکی از پسرعمه هام شدن
خانواده ماها مذهبین تقریبا
خخخ فک کنم ۸.۹سالم بود
بش گفتم دوس داشتم تو داداشم باشی
همینو عمم فهمید و ب مامانم گف و سخت گیریای خانواده باعث شد فراموشش کنم
تاااا امسال
ک ی استوری گذاشته بودم ک اگ سوالی یا حرفی هس بم بگین
اونم ازم پرسید که هیچوق خاسی باهم باشیم؟دلو زدم ب دریا و گفتم اره
ی سری اتفاقا و تلخیا پیش اومد تو همین مدت
اما تا ی شب ک تصمیم گرفتیم باهم باشیم
و الان باهمیم و امیدواریم این رابطه پایدار باشه و تهش خوشبختی و شادی باشه ن جدایی و غم