می نویسم از دلم از درد های کهنه ام
غوطه ور چون خسی در گردباد نوشت
زندگی میکشد مرا تا ناکجای غم
من خسته ام ولی خوش به حال سرنوشت
نه پای رفتنم بود
نه جای ماندنم ولی
می برد مرا کاروان سرنوشت
در گیر ودار زندگی
شعر من رقم نخورد لابلای دفترت
من مانده ام چرا هنوز دم می زنی ز سرنوشت
بارها گفته ای صد بار شنیده ام
ننویس گناه خود بر پای سرنوشت...