من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/
من در جهالت پدر زاده شده ام.در کمبود محبت های مادر ،بزرگ شده ام در اوج بچگیم همسر شده ام در اوج تنهاییم مادر من انسانی تنها بی هدف وخسته از کم کاستیم اری هرچه میگذر تنهاترم دلیل ادامه زندگی را نمی دانم هرروز برغصه ام افزوده میشود من شکسته تر از روز قبلم انچه زندگی کردم غلط بوده وتاالان هست حتی خیانت های همسرم عاشق شدن شوهرم تقصیر من بوده او بی وقفه عشق میورزد به دیگری من خورد میشوم انقدر بچگیم تلخ بوده که حتی ارزوی برگشت به گذشته راهم ندارم هرروز به آسمان آبی بی کران خیره میشوم غصه هایم رابا خدا زمزمه میکنم هستی خدای من می بینی