2777
2789
عنوان

داستان زندگیم 😃😃😃😃

| مشاهده متن کامل بحث + 1577 بازدید | 59 پست

معلما با ترحم نگام مبکردن دوستام ازصدمتری رد نمیشد مادرو پدرم تا مدسه میبردن خاطرات برام تداعی میشدن شبا کارم شده بود گریه امتحان هارو دادم بعداین که سرکوفت شنیدم انصذاف دادم گفتم نیاز به استراحت دارم مخم نمیکشه خواهر چون درکم میکرد همه رو راضی کرد کاری به کارم نداسته باشن 

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

یه روز که خونه بودیم یه کارت دعوت عروسی اومد پسردایی مامانم  من حتی نمیدونستم مامانم پسردایی داره بالا خره تهران بود مشاور به بابام گفته بود برای روحیه ش خوبه مارفتیم اونجا شوهرم منو دید منم اونو دیدم اول با مامانم درمیون گذشته بودم مامانم گفته بود والا دخترمن شرایط مساعدی نداره 

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

انقدر که خواهرای این پاپیچ شدن ول کن نبودن شماره منو به شوهرم دادن گفتن با خودش حرف بزن شوهرم پیام داد خیلی سرد جواب دادم عروسی داداشش منو دیده بود گفت فقط عاشق حیات شدم اونهمه نگات کردم زل زدم بهت یه بار سرت رو بلندنکردی نگام کنی گفتم نگاه کردنی نبودی حرصمو سرش خالی کرد وجوابش رو ندادم اینم بگم همه مادرمو تحت فشار گذاشته بودن که شوهرش بده بره این دختر دردسر میشه برات آخرش ولی مادرم میگفت نظر خودش مهمه

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

بالاخره من به شوهرم بی محلی میکردم ولی اون باجون دل جواب میداد خواهرم گفت چرا بهش فکرنمیکنی دوستت داره دیوونه ببین واسه پیام دادن بهت چه ذوق مرگ شده از اونجا که خواهرم قبوا داشتم شروع کردم به فکر کردن بهش شوهرم ۳۰ سالش بود من ۱۵ نشده بودم اولین مشکلمون اختلاف سنی بود که راستش من واسه م مهم نبود من رنج دیده بودم فقط مرحم میخواستم واسه دردام شروع کردم بامحبت باهاش حرف زدن یه هفته گذشته بود دوباره حالت گوشه گیریم برگشت یکی بهم متلک مینداخت تا یه ماه دپرس بودم جواب میدادم ولی باز غصه میخوردم

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂
بالاخره من به شوهرم بی محلی میکردم ولی اون باجون دل جواب میداد خواهرم گفت چرا بهش فکرنمیکنی دوستت دا ...


بیا بقیه‌ش رو بگو

لایک کن گفتی

ببخشید دیشب یهو خابم رف،صب پاشدم دیدم نتم روشنه رو نی‌نی سایت  

یه هفته بود که باهاش حرف میزدم که شروع کردم بهانه بنی اسرائیلی گرفتن پیچوندنش اون دوستم داشت انقدر بهانه گرفتم که آخرش زنگ زد زدم رد جواب ندادم ۱۰ دقیقه نشده بود خواهرش با مادرم تماس گرفت گفت دخترعمه  دخترت چیکارکرده با داداشم که گناه داداشم چیه مامانم گفته بود زنگ بزنه داداشت به دخترم جوابش رو میده زنگ زد منم گوشی رو برداشتم ساعت ۸ شب بود چندتا بهانه آوردم گفت اینا بهانه ست من دلیل میخوام یه دلیل درست و حسابی بیار میرم و پشت سرمم نگاه نکنم بلاخره مجابش کردم فردا شب تا ساعت ۸ بهش جواب نهایی رو بدم با اینکه مطمئن بودم جوابم منفی بود

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

ماه رمضون بود سال ۹۷ صبح ساعت ۹ مامانم با خنده بیدارم کرد گفت پاشو باید بریم خونه خواهرت 

خواهرم بارداربود ترسیدم گفتم چیزی شده گفت نه بیا بریم یکم بشینیم میاییم مامانم منو برد تحویل خواهرم دادخودشم رفت واسه افطار سبزی بخره بیاد تا اون رفت یه نفردرو زدمنم رفتم درو بازکنم درو بازکردم باشوهرم رو به رو شدم شکه شدم تهران کجا شهرما کجا 🤪برگشتم تا به خواهرم بگم شوهرم گفت میشه بیام تو درو بازکردم یه یالله گفت اومد تو

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

دیدم خواهرم لبخندمیزنم یه چیزی هایی رو حدس زدم ولی خب مطمئن نبودم خواهرم گفت شما بشینید من برم چایی بیارم تا خواستم بلندشم خواهرم اشاره زد بشین ببینم تا این رفت شوهرم گفت فکراتو کردی گفتم آره گفت جواب گفت نه گفت دلیل گفتم سن شهر همه ی اینا گفت دخترعمه اینا بهانه ست من قبلا باتوحرف زدم اینا مقیاست نبود من هی گفتم نه اون گفت بگو مشکلت چیه گفتم مشکلم اینه آبروم رفته میتونی بامن زندگی کنی که همش متلک میشنوه پیش ۳۰۰ تا آدم اون بلا سرش اومد

گفت آدمی نیستم بگم گذشته به جهنم نه ولی توهم گناهی نداشتی من اومدم اینجا تا باهات بگردم تا اعتمادت رو برگردونم 

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

بلاخره این ۲ روز اومد خونه ما موند من بهانه گیری میکردم کلافه بودم اون محبت میکرد حتی بهش اجازه ندادم دستمو بگیره هی جیغ ودادمیکردم ولی اون فقط سکوت میکرد شروع کردم سیر تا پیاز ماجرا رو بهش گفتن با اشک با لبخند گفتم اونم گفت من باید برم کاردارم فکرکردم میخواد بپیچونه خوشحال شدم اینکه رفت بیشتر پاپیچ شد عید فطر میاییم خواستگاری خواستگاری من دوری میکردم اون مشتاق ترمیشد

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108