2777
2789
عنوان

داستان زندگیم 😃😃😃😃

1577 بازدید | 59 پست

سلام من یه تورکم تو یه خانواده پرجمعیت بزرگ شدم ۷ آذر میشه ۱۸ سالم 😃خب ۵ خواهریم یه برادر من آخرین دخترهستم و برادرم بعد من ازاونجایی که عموهام و مادر بزرگم پسردوست بودن مادرمو اذیت میکردن مادرم اینهمه دخترآورده به امید پسر 😂داداشمم که بعد من به دنیا اومده با اختلاف ۶ سال من شدم عزیزکرده بعد ازبه دنیا اومدن من به گفته دیگران برکت به خونه مون اومده صاحب خونه وماشین و خیلی چیزاشدیم و البته پایان خدمت پدرم

تا اینجا انقدر مورد محبت قرار گرفتم که نگم هرموقع به مادرم میگفتن کدوم یکی رو دوست داری تو بچه هات انتظار داشتن جواب بده پسرم  ولی مامانم منو میگفت نا گفته نمونه که من هم مادرمو میپرستم 😃😃😃واضافه کنم خیلی شیطونممممممممم

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

ازاینا که بگذریم دوران نوزادی وکودکی رو گذروندم رفتم اول ابتدایی نگم براتون ازشیطونیام معلمم رو اولین هفته عاصی کرده بودم مدیر نمیدونست چیکارکنه من اولین هفته مادرمو خواستن مدرسه همچین عجوبه ای بودم از ابتدایی هم بگذریم برسیم به ششم اولای سختیم 😂

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

فرق گذاشتن بین بچه ها اصلا خوب نیست

اونم بیایی علنی بگی 

خیلی بده بد


▂▃▅▇█▓▒░ أڱږ ڪښي خِؤآښٺ ݦثٌݪ:عَږۅُُښڪ بَأټ ږڣټآږ ڪݩہ—ټۅ:(آݩأبَِݪ): بَّآۺ💀🔥⛓️️ ░▒▓█▇▅▃▂


من ازششم خواستگار زیادی داشتم نه که دروغ بگم نه جثه ریزی دارم بورم و چشم رنگی این منو خاص میکرد وتوجه بیش ازانداز دیگران 

البته به نظرخودم زشتم (آدم باید حقیقت رو بگه)

اها گذشت ومن رفتم هفتم زد پدربزرگم مرد همه مون جمع شدیم یه جا به دلایلی سر همون جریانات پسرو اینجور چیزا باهاشون ارتباط نداشتیم حالا عموم دوتا دخترداره که ازدواج کردن دوتا پسر مجرد هم داره🙃

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

نگاه های پسرعموم یه جوری بود چندشم میشد ازش بدم میومد اصلا به دلم نمی نشست نا گفته نمونه که زن عموم با زنداییم خواهر بودن 

بلاخرمن توجهی به اون نگاه ها و قربون صدقه نداشتم چون واقعا بامادرم صحبت کرده بودم من تا ۳۰ سالگی جام تو خونه مامانم بود وتصمیم ازدواج نداشتم 

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

رفتم کلاس هشتم چه سال نحسی بود اون سال دقیق یادمه  پسرعموم وپسرداییم یه سال کشیک میدادن رژه میرفتن ویراژ میدادن جلومدرسه فروردین ماه بود اوایلش داشتم با اکیپ همیشگیمون میرفتی خونه ازمدرسه که یه ماشین جلومون رو گرفتن پسرعموم پیاده شد گفت تو که میری خونه ماهم میریم اونجا بیا سوار شو برسونیمت مامان بابای منم خونه شمان منم نگاه کردم دیدم پسردایبم تو ماشین نشسته دو دل شدم آخه بعید بود بیان خونه ما 

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂

دودل بودنم خیلی بد بود میترسیدم ازپسرعموم پسردایبم چیزای خوب نشنیده بودم هزار جور پرونده داشتن که اصلا خودش داستانیه 

بلاخره پسرعموم انقدر اصرار کرد من سوار پراید شدم همینکه سوارشدم حرکت کرده بودیم یکم  پسرداییم خم شدمیخواست مقعنه م رو ازسرم بکشه تعجب کردم گفتم چیکارمیکنی تا بگم نگهدار پسرعموم گفت حیغ وداد کنی من میدونم وتو من اومدم حقم رو بگیرم تو ازاولش هم برای من بودی واقعا گیج شده بودم تا خواستم به خودم بیام چندتا جیغ زدم گریه کردم واقعا نمیدونم دعاهای مادرم بود یا چی دوتا ماشین پیچیدن جلومون😭😭

با من در نیفت من عفریته امممممممممممم😂😂😂😂😂
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108