مامانش بعد سقط روانی شد برده بودنش آسایشگاه روانیا بعدم دختره موهاشوکوتاه کررد و با موهاش عروسک هایی ک از باباش مونده بود رو درست کررد برد بازار فروخت و حضانت داداششم برعهده گرفت
من یک مادر بیمارهستم مادری ک با وجود بیماری تنها آرزوش دیدن عروسی دختر کوچولوهاش برام دعا کنید بیماریم پیشرفت نکنه تا دخترانم در اوج کودکی شاهد رنج کشیدن مامانشون نشن تا لبخند کودکانشون رو لباشون خشک نشه