یه فلش بک بزنم به یکم قبل تر از این ماجرا
مامان بابای من هم محلی بودن
بابای من از اون دختربازای تیر محل بوده که با همه رفیق میشده تنها کسی هم که بهش پا نداده و حسابی زده تو برجکش مامانم بوده 😝
بعد این اتفاق بابام چندسال دورادور مامانمو تحت نظر میگیره تعقبیش میکنه
حتی برای دراوردن امارش با معلم پرورشی مامانم رفیق میشه و خلاصه بعد کلی دختر بازی عاشق میشه و میره خواستگاری و در همون جلسه اول بله رو میگیره ، که خب یعنی عشقشون دو طرفه بوده ولی به خاطر خصوصیات اخلاقی مامانم کلا اهل اینجور داستانا و نامه بازی و ... نبوده به قول خودش و معتقد بوده و هست که وقتی یکی واقعا یکیو بخواد میره خواستگاری (البته این نظر من نیست و حالا در ادامه بهش اشارع میکنم)
خب برگردیم سر ماجرای به دنیا اومدن فرشته نجات جون مامانم و در واقع نجات دهنده عشق و زندگیشون
بعد از عروسی مامانم باردار میشه و پدرم طبق تعاریفش میشه خوشحال ترین ادم دنیا
اینم بگم که قدیما دیگه همتون میدونید ک مادر شوهرا رسالت خطیر گند زدن تو اعصاب عروسشونو به عهده داشتن
مامان منم از بعد از عقد تا همین الان با مادر شوهر گرامی درگیره و کلی دعواهای وحشتناک باهم داشتن که به یاداوردنشونم منو اذیت میکنه
البته شاید یکی دوتاشو در خلال داستان براتون گفتم ولی الان واقعا اعصابم نمیکشه