داستان تلخ دختر عمو دوستم قبل از این بگم کیبورد موبیالم بعصی از نقطها نمیزاره معذرت مخوام دوم اینکهودر اخر گزارش بزنید برای تمام تایپام داستان این خانم حقیت خودم دو یا سه باری دیدمش
مادرشوهرش که گفتم حالش بد سد نگو سرطان خون گرفته همه بچها گفتن ما نمتونیم ببریم مادرمون دکتر البته چند سری اول مبرن ولی چون درمانس ادامه داره به نگاره مگن تو باهش برو نگاره پنج سال با مادرسوهرش میرفت دکتر میامد تا اخر مادرشوهر فوت کرد
من نگاره شخصا چند بار دیدیم فوق العاده دختر ارومی بود ساکت فقط نگاه مکرد گاهی اروم یک حرفی میزد عاشق محبت کردن بود عاشق زندگی اصلا هیچ وقت خم به ابرو نمیاورد
شوهرش امد شهر یعنی کار کن خونه بخر جوری که مگفتن ولی دوستم مگه ما کارش نمیدیم گاهی با ماشینی که داشت بار گوجه یا پیازی جابه جا مکن یا میوه محصولی چیزی دارن میاره شهر میفروش
نمدونم روستا رفتید حتما عصر ببر دیگه کارها تمام میشه و زود مخوابن نگاره هر شب تنها مخوابید با گریه چون خیلی تنها بود هیچ کسی نگاره نمیدید درکی ازش نداشت انگار وڟیفش اینکارها
بعد از مدتی دید شوهرش خیلی سرد شده باهش کلا هم کلام نمشه همش با دعوا باهش حرف میزن این میون با خواهر شوهری که تخونه مجرد بود به مشکل خورد یادم رفت بگم مادرشوهر قبل از مردنش طلهاش میده نگاره مگه تخیلی برام زحمت کشیدی چند انگشتر بین بقیخ خواهر و عروسها تقسیم مکن همین علتی میشه واسه کدورت
تقریبا میشه گفت عرصه برای نگاره خیلی تنگ شد ولی بازم تحمل مکرد الان نزدیک ده سال ازدواج کرده شوهر نگاره بزها و گوسفندها و یک دونه گاو فروخت باهش ماشین خرید بخاطر اینم برادر و و خواهراش ناراحت شدن که ماهم سهم داشتیم و تلافیش سر نگاره در میاوردن