همسرم ١٠ ماه بيكار بود همه درها بسته شده بود داشتيم ميرفتيم خونه پدرشوهرم با اونا زندگي كنيم
سر ماشين كار ميكرد
يه شب يه خانم مسافرش بود فهميد رشته شوهرمو بش گفت رزومتو بده
٢ روز بعد فرستاد شوهرم رزومشو
فرداش برا كار بش زنگ زدن
تا دنيا دنياست دعاش ميكنم
اون خانم يه فرشته بود بدون هيچ چشمداشتي
خدا خيلي بزرگه هيچوقت نااميد نميكنه بندشو
ففط بايد زمان مناسب باشه