سلام دخترم ۲۱ساله چند وقت پیش رفتم برا عمل جراحی دکتر اونجا که یه پسر جوون بود مجرد
مدام در مورد خودم ازم سوال میپرسید
مثلا رشته ات چیه و اینا
و اینکه مدام لبخند میزد
بعد از عمل لحظه ای که بهوش اومدم گفت منو میبینی من آب میخاستم بهم مقداری زیادی در مقایسه با مقدار خیلی کمی که پرستارا دادن آب داد دستشو کشید رو لبم دستمو گرفت بعدشم گفت چرا انقدر لبات سفید شده (بخاطر خشکی زیاد سفید شده بود )مگه بیسکویت خوردی؟داشت شوخی میکرد بعدم گفت با آستینت پاک کن و رفت
بعدم اومد بالا سرم تو بخش گفت مشکلی نداری گفتم درد میکنه گفت درد که میکنه
فرداشم اومد پانسمانمو عوض کرد و نمیتونستم از تخت بلند بشم زیر یه کتفامو گرفت زیر اون یکیشم مامانم گرفت
بعدشم مامانم گفت آزمایشگاه کی برم گفت همین الان بعدشم که تنها شدیم گفت چرا اینطوری نگاه میکنی نکنه فکر میکنی تقصیر منه که ....
روزیم که رفتم بخیه هامو بکشم دست کشید جای عملم گفت علتش چی بوده و لبخند زد
بعدشم نگاش کردم لحظه آخر دیدیم داره نگام میکنه
علت رفتارش چی بود ؟