بچه ها داشتم تو بازار میرفتم شلوغ بود (خواهشا بحث کروما رو وسط نکشید ۶ ماه بود بیرون نرفته بود الانم لباسام پاره پوره شده بود مجبور شدم برم لباس بخرم)
یه پیرمردی گفت کمکم کن بابا
من نگاش نکردم فکر کردم گدا ایناس ولی پلاستیک قارچ دستش بود فکر کنم شاید ادرسی چیزی میخاس
بچه ها من میترسم تو بازار و جاهای شلوغ به مرد غریبه نزدیک شم فکر میکنم الان یا سر کاریه یا مزاحمه یا دردسری درست میکنه
خلاصه میترسم از مرد غریبه پیر یا جوون فرق نداره
ننگ به من هنوز صداش تو گوشمه شاید واقعا کمک میخاس خیلی حالم بده خاک تو سر من عذاب وجدان دارمممم من اصلا نگاش نکردم خودمو زدم نشنیدن سریع رفتم تففففف
خجالت میکشم از خدا
چقدر من بدم آخه چقدرررر
اونجا هم خیلی شلوغ بود