یبار خانواده عموی شوهر منم اومدن خونمون دخترم اون موقع ۳ سالش بود و دختر مهمونمون ۴ ساله باهم داشتم عروسک بازی میکردن
دختر مهمونمون ب دخترم گفت عروسکو بده ولی دخترم نداد اونم هی جیغ زد گریه کرد بعد سر دخترمون کوبوند ب لبه میز تلویزیونمون
هنوز یادم میاد دلم ریش میشه
اون وقت مامان اون دختره ی کلمه هم حرف نزد فقط گفت"بیا پیش من مامان جون من برات عروسک میخرم"!!!!!!😑😑😑
دخترم زجه میزد یعنی از درد😭