دیگه این ماجراها ادامه داشت تا اینکه یه شب بین خواب و بیداری دیدم روحم میخواد برگرده بدنم تا از خواب پاشم یع چیز سیاه اومد از عقب منو بغل کرد و نمیزاشت روحم برگرده و کامل داشت نفسم قطع میشد که
یه صدایی عربی به سرش داد کشید نفهمیدم چی گفت فقط کلمه الله رو فهمیدم یهو ولم کرد و خودش کوچولو کوچولو شد تا شد یه کوتوله و پرید پارو تخت ها گذاشت و خودش رو از بالای پنجره پرت کرد
بعد دیگه من دو سه روز میتونستم بعضی حدس هایی از آینده بزنم مثلا تو خواب دیدم زمین باز شده و آسمون قرمز دوستام یع تعبیر هایی کردن ولی دوهفته بعدش زلزله بدی اومد
اسم محله ای که ما بودیم رو گفت و گفت که یه دختر نامزدی اش رو با یه پسر به هم زده و پسره برای انتقام یکی از اون ها رو (😈)پول داده به دعا نویس که بفرسته دختره رو اذیت کنه و اون ما رو هم اذیت میکرده و فهمیدیم که توهم نزده بودیم .و گفتن همین ماجرا پیش ما که اتفاقی بود خودش خیلی جالب بود