با ی پسری دو ساله تحت نظر مادرامون دوستیم و قراره سال بعد که دانشگاهم تموم شد عقد کنیم
هفته ای یبار دو سه ساعت میتونم ببینمش
هروقت چت میکردیم میگفتم هوس فلان چیز کردم میگفت کاش بودم برات میخریدم دورتم میگشتم، حتی گاهی اخر شبا میگفت اگه بودم حتما همین الان برات تهیه میکردم، من تو این دوسالی شاید باورتون نشه اما هیچوقت هیچوقت بهش نگفتم برام فلان چیز بخر، یا یچیز خودش میخرید یا هیچی
من امروز که بیرون بودیم از ساعت دو ظهر تا شیش غروب حدودا سه چهار بار بهش گفتم پیتزا میخوام اونم فقط واسه امتحان کردنش که ببینم واقعا براش مهمه(دقیقا دو روز پیشش گفته بودم هوس پیتزا کردم گفته بود میخرم برات)
اما نخرید باورتون میشه؟
فقط ی بستنی عروسکی خرید
من نهارم نخورده بودم داشتم ضعف میکردم از گشنگی الانم هنوز معدم درد میکنه
اما داره ماهی دویست میده مامانشو میفرسته کلاس خصوصی نقاشی...
حالم خیلی بعده بعد دوسال اینهمه ادعای عاشقی اینهمه گریه برای بدست اوردنم کرد اما ببیین ارزش خرج هفتاد تومنم نداشتم؟
انقد حالم بده انقد دلم گرفته انقدم بهش وابسته شدم که نمیدونم چه غلطی کنم وگرنه همین الان ولش میکردم
من همیشه خونه پیتزا درست میکنم واسه خودم همیشه وسایلش هست خونمون اما قضیه خوردن نبود قضیه انتظار بود😔