هف ماهه اومدم خونه خودم،اما از همه خانوادم دورم،مشهد تنهام با شوهرم و خانوادش،خیلی سخته واسم ن دوستی دارم ن کسی ک دلم گرف باهاش درد دل کنم،بدتراینکه مامانم از تهران اومد چندروز اینجا بود اخرسر باناراحتی ازهم جدا شدیم خیلی گریه کردم،پدرشوهرمادرشوهرم چُغُلی کردن،خیلی سخت میگذره این روزا،بایه خانواده شوهری ک ریزبین حساس سختگیر تمام رفتارام زیر ذربین اوناس،کاش درک میکردن هنوز بچم سنی ندارم همه ادما اشتباه میکنن...اما توقعشون ازمن مثل ادم بالغ و کامل...ای خدا دلگیرم ازت💔