من اولای ازدواجم خیلی تلاش میکردم تو خونواده شوهرم خوب به چشم بیام چون خونواده خوبی داشتم میخواستم بدونن از همون خونواده ام هرکاری برا جلب رضایتشون میکردم
بعد همون اول بسم الله مورد هجوم خواهر شوهر و جاری قرار گرفتم ،حسودای بدبخت
و البته شوهرم که چیزی از مادرشوهر و خواهر شوهرای قدیم کم نذاشت برام
نگم براتون ن ن
بعد یک سال خودخوری و تحمل تصمیم گرفتم خودم باشم ،و هرچی گفتن و هرکار گفتن و هرطور اومدن و رفتن اونی بودم که خودم بودم
الان میبینم شخصیتم خیلی خوب جا افتاده بین خودشون و اقوامشون و حرفایی که میشنوم مثبته
میبینن که چون به خودم و خواستهام اهمیت میدم الان احترام و ارزشم بیشتره بینشون