من یه خورده از شرایط الآن خواهرم برات بگم که بی خیال وسواس بشی
خواهرم مجرد که بود وسواس گرفته بود.وقتی شدید شد زد به گردنش و تو خیابون گردنش خشک شد و بردنش دکتر
اینا به کنار
بعد از ازدواج همچنان وسواس نجسی داشت.تمام وقتش رو میزاشت برای نجسی و پاکی.یادمه یه خروار لباس نشسته رو یه جا کوپه می کرد.یه چاقو هم گذاشته بود کنار لباسا.بعد میگفت این لباسا نجس هستن با خون و ادرار و ... و با چاقو میفتاد به جونشون تا از لباس به نظر خودش جدا کنه.مدام در حال شستن پای خودش و بچه ش بود.و پارچه ای بچه ش رو باهاش خشک می کرد رو مدام چک می کرد تا نجس نباشه.کل وقتش رو میزاشت برای این چیزا و تمام خونه ریخت و پاش بود همیشه.از بس دست و پای خودش و بچه ش رو شسته بود اگزما و خشکی پوست گرفتن و خون می اومد و قرمز و ملتهب بود.طفلی بچه ش.هر چقدر هم میگفتیم وسواس داری بی خیال شو،میگفت حق با منه.دوباره باردار شد ولی شدت بیماری بیشتر شده بود و توی بارداری داروی های ضد افسردگی و وسواس رو خورد و خیال می کرد تاثیری روی جنین نداره ولی متاسفانه اون جنین الآن یه کودک مرزی هست و بهش اجازه نداده بودن تو مدارس عادی درس بخونه و موقع ورود به کلاس اول ابتدایی متوجه شدن.اینم بدون که اصلا برای بچه دومش وقت نمیزاشت وقتی بچه کوچیک بود و فقط تو عالم خودش و نجسی و پاکی بود.بچه کلا از لحاظ هوشی و ذهنی عقب موند و حتی 1 شعر هم قبل از مدرسه یاد نگرفت و بهش یاد هم ندادن.
الآن هم اگه سر زده بری خونه ش کف زمین جای پا وجود نداره.پر از کاغذ و چند سری لباس شسته شده و خشک شده و بشقاب و قاشق چنگال و غذای مونده تو بشقاب کف زمینه.
یه آدم کاملا افسرده و بدبخت که حتی دلش نمیخاد کسی بره خونه ش چون از لحاظ ذهنی دیگه کشش تمیز کردن یا حتی جمع و جور کردن رو نداره
ببین من آبروی خودم رو با تعریف کردن وضعیت داغون زندگی خواهرم بردم تا شما به خودت بیای و دنبال چاره باشی.لطفا به خودت و خانواده ت رحم کن