هر سال از اوایل مهر تنهایی من شروع میشه
نمیدونم طلسمه یا قسمت
من اخر روزای اخرین ماه پاییز تولدمه و همیشه نزدیک تولدم کم کم این طلسم شرع به شکستن میکنه
از وقتی یادمه همین بوده سالهای اول خیلی اذیت میشدم
حتی چند سالی ام شروع کردم به خوشگذرونیای پاییزی و شبگردی و دورهمیای مختلف
اشنا شدن با ادمای جدید
اما تو تمام شلوغیای از ته دل تنها بودم و احساس غربت داشت تمام جشنا و شلوغیا
اما این اواخر کم کم با هم دوست شدیم و
دیگه ازش ناراحت نیستم
حتی خیلی ام لذت میبرم
خودم برای خودم میز میچینم و تنهایی فیلم مورد علاقمو میبینم
گاهی برای خودم کتاب مورد علاقمو میخونم و گاهی با لیوان نوشیدنی گرم لب پنجره به خودم برگای درخت پرتقال همسایه رو نشون میدم که هنوز سبزه
یا برگای درخت خونه ی حاج خانوم که کم کم داره زرد و قرنز و طلایی میشه
شبا اما سخت میگذره
اگه ساعت خوابم بگذره و برنامه خوابم به شب بیداری بگذره بیشتر سخت میشه و سخت تر
برای همین سعی میکنم جوری تنظیم کنم خوابمو که صبجا زود بیدار بشم
ولی از حق نگذریم روزای پاییز خیلی دلنشینه مخصوصا صبحایی که هوا بوی پاییز و بادای پر از برگای رقاص و دوره گرد داره
امسال میخوا تمهایی پاییزمو
با نوشتن بگذرونم راجب بالا پایین زندگیم و پیچ و خمش
که کم از چالوس نداره همونقدر پر پیچ همونقدر پر از قشنگی و دره و دلگیری
ممنون از وقتی که برای خودن نوشته هام میزارید
امیدوارم براتون جالب باشه
حالا اصلا موافقید؟؟