یا ملایکتی قد استحییت من عبدی و لیس له غیری فقد غفرت له
ای فرشتگانم من از بنده ی خود شرم دارم و او جز من پناهی ندارد پس امرزیدمش
/
من همیشع ی صندلی واسم کم بود ،کتم واسم تنگ بود ، کفشام برام کوچیک بود،ساعتم خواب میموند و من ازش جلوتر حرکت میکردم .دنیا برا من جای کوچیکیع ،احساس میکنم همع جا بستس و نمیتونم نفس بکشم، انگار همع این لحظع هارو قبلا دیدم، درختا، صدای ابشار،قورباغه ها، اونارو زمانی میبینم ک در حال مردنم/