خونه مادرشوهرم بودیم دومادشون هم نشسته بود داشتیم هندونه خربزه میخوردیم ..شوهرم داشت میگفت ما امسال زیادهندونه نگرفتیم بیشتر خربزه گرفتیم بخاطر معده درد ...هنوز حرفش تموم نشده بود دامادشون باحالت تمسخرخندید وگفت همین کارارومیکنی دختر زا شدی.خیلی دلم برای شوهرم سوخت باتاسف نگاهش کرد وسرشو تکون داد بعدش هم به همدیگه نگاه کردیم ..حالا اقا خودش یه دختر داره و خبرداشتم یکسال رژیم پسرزایی داشت برا پسرش وبماند که چقدر بهش مینازه وتبعیض میزاره ...تازه هم که فهمید دختر داریم میومد میگفت جلو پسرم باید خم وراست شید خان شده پسرم ...جالبه خودش وخانمش دکترهستن و استادتمام دانشگاه و به معنی واقعی ادعااا دارن ...خداشاهده ازدیشب تاحالا اسفند رواتیشم مشکل فشارخون دارم واسترس برام سمه ...میخوام برم به مادرشوهرم بگم من کوچیکترم وحرفی بزنم بی ادبه میشم شما که حامیه پسرتونید توقع داشتم ساکت نباشید..رفتم گفتم و مادرشوهرمم ناراحت شد خیلی و گفت دیگه ساکت نباش وجواب بده ...رسونده بهشون الان میخوان یرای معذرتخواهی زنگم بزنن به نظرتون چیکارکنم چی بگم بهشون میدونموخوب بلدن ماستمالیش کنن و حرفه ای اندولفظ قلم حرف میزنن میگن شوخی بوده
هیچ چیز به اندازه شخصیت آدم رو جذاب نمیکنه ...میتونید گلاب صدام بزنید🌹