چند روز بعد، زن پادشاه که ميخواست به ديدار فرزندش برود، دختر به او گفت به پسرت بگو اگرآن روز به ديگ آش من لگد نميزدي به اين مصيبت گرفتار نميشدي. حالا هم اگر ميخواهي رهايي بيابي عقيده پيدا کن و نذر کن که بعد از نجات از زندان آش بپزي . يقين بدان که از زندان خلاص ميشوي.
پسر پادشاه وقتي اين حرف ها را شنيد و فهميد که به خاطر نفرين دختر گرفتار شده، به مادرش دستور داد که فورا برود و ديگ آش را بار بگذارد. هنوز آش حاضر نشده بود که خبر دادند پسران وزير و قاضي پيدا شده اند. همه خوشحال شده و به شادي پرداختند و پسر پادشاه هم از زندان آزاد شد و با خود عهد کرد که بعد از آن به سفره بيبي سه شنبه اعتقاد داشته باشد.
در مورد اين سفره قصه ديگري نيز در منطقه رواج دارد که به شرح زير ميباشد؛
در گذشتههاي دور روزي پسر پادشاه براي شکار به کوه ميرود. در آنجا دختري را مي بيند و او را با خود به خانه آورده و در زير زمين زنداني ميکند. دختر که گرسنه بوده در آنجا مقداري آرد پيدا کرده و مشغول تهيه حلوا ميشود که پسر پادشاه سر ميرسد و با لگد ظرف محتوي حلوا را به گوشهاي پرت ميکند. مقداري از حلوا روي لباس پسر مي ريزد. دختر بسيار دلشکسته و غمگين شده و پسر پادشاه به دربار ميرود. از قضا در آن روز فردي در دربار به قتل ميرسد و همه به دنبال قاتل او مي گردند. آن تکه حلوايي که روي لباس پسر ريخته بود تبديل به قطره خون شده بود و همه فکر ميکنند پسر قاتل است و او را به زندان مياندازند. پسر در زندان به فکر فرو رفته و به ياد ظلمي که به دختر روا داشته ميافتد. براي او پيغام ميفرستد که اي دختر از همان نذري که براي خود کردي براي من هم انجام بده که من از کارم پشيمانم. دختر سه تا بيبي سه شنبه نذر پسر ميکند و او بلافاصله آزاد ميگردد.