اين سفره براي هر نذر و حاجتي خصوصا رهايي زنداني از زندان و در تمام ماههاي سال به جز ماه محرم و صفر انداخته ميشود.
نحوه گستردن آن به اين شکل است که ، سه شنبه هنگام غروب آفتاب در گوشه خلوتي از خانه، سفره پاکيزهاي پهن ميکنند و مواد و وسايل زير را بر آن مينهند:
ظرفي آرد، ظرفي شکر يا خاکه قند براي تهيه حلوا، کليه حبوباتي که براي تهيه آش لازم است، ظرفي نمک، ظرفي آب، نان و پنير و سبزي، قرآن، يک جا نماز با مهر و تسبيح و آينه.
پس از نهادن اين وسايل بر سفره، صاحب نذر وضو گرفته، دو عدد شمع در طرفين آينه روشن ميکند و در کنار سفره دو رکعت نماز حاجت ميخواند. آنگاه از اتاق خارج شده و در را قفل ميکند. تا روز بعد هيچکس نبايد وارد آن اتاق شود و گاهي خود آن فرد نيز تا روز بعد روزه ميگيرد. معتقدند هر گاه قرار باشد نذر آنان پذيرفته شود، نيمه شب بيبي سه شنبه يا بيبي حور و بيبي نور آمده و بر روي آرد و نمک انگشت ميگذارند. به همين سبب صاحب نذر هنگام اذان صبح وضو گرفته و وارد اتاق ميشود تا ببيند روي آرد و نمک اثري ديده ميشود يا نه. گاهي ميگويند نمک شيرين شده و شکر کمي شور ميشود.
پس از آن، آرد داخل سفره را با مقداري ديگر آرد مخلوط کرده و حلوايي به نام قماق qomaq تهيه ميکنند. و نيز با استفاده از حبوبات روي سفره، آشي به نام " آش اماج 0maj " ميپزند. حلوا و آش را بايد در محل نيمه تاريکي بپزند و به قول خودشان "آسمان نبايد ببيند." بعد از پايان يافتن مراسم سفره تمام ظروف را به نحوي ميشويند که آسمان نبيند و آب آن را در نهر يا جوي آب روان ميريزند. هيچ مردي نيز نبايد از محتويات سفره بخورد و حتي زنان باردار هم با حدس اين که شايد فرزندشان پسر شود، نبايد بر سر سفره حضور يافته و يا چيزي از آن بخورند. چون معتقدند باعث کوري يا به زندان افتادن مردان و پسران ميشود.
ظهر هنگام آش و حلواي آماده شده را برسر سفره مينهند و مهمانان که همگي بايد از زنان مومنه و با تقوا باشند، دور سفره مينشينند و نيز بايد در ميان زنان چند دختر با ايمان هم حضور داشته باشند. سپس زن روضهخوان شروع به خواندن"سوره الرحمن " ميکند و بعد از خواندن اين سوره، قصه مربوط به سفره يعني " قصه بيبي سه شنبه" را تعريف ميکند. اين قصه بدين شرح است:
يکي بود يکي نبود. در زمانهاي قديم مردي بود که يک دختر داشت و زنش مرده بود. مرد زن ديگري گرفت و اين زن که نسبت به دختر نامهربان و سختگير بود، سر ناسازگاري گذاشت.
روزي نامادري خود را به ناخوشي زد و به مرد گفت: دختر تو بدقدم است و بودن او در اين خانه براي من شگون ندارد. اگر ميخواهي من در اين خانه بمانم و از بيماري رهايي پيدا کنم بايد دخترت را به بيابان ببري و سر به نيست کني.