شاید بعضی ها تون در جریان من باشید.
چند روز پیش دومین ماهگرد عقدم بود.
راستش من از همسرم راضیم. ولی یه مشکلی که دارم نمیدونم چمه که اونقدر که اون احساس داره من دوسش ندارم. .
خوب هر فرد عیب هایی داره و کامل نیست.
ایشون اخلاقش هم باهام واقعا خوبه. ادب و احترام سرش میشه.
من دو سه روز یه مریضی سخت و واگیردار گرفته بودم . همه بهش می گفتن برو از کنارش حتی مامانم گفت خودم پرستاری میکنم ولی اون همش بالا سرم بود شب اول هم که تب داشتم یه ثانیه نخوابید کلا همه چی هم برام تهیه کرد از دارو تا غذا
هی هم میومد کنارم بوس میکرد می گفتم میگیری دیوونه🤦♀️🤦♀️🤦♀️🤦♀️🤦♀️
و خوب بازم میگم یه سری بدی های ریز داره که نمیشه اسمشو بدی گذاشت.
اما من مثلا لذت نمیبرم در عشق بازی و اون جور احساس رو بهش ندارم. با اینکه واقعا مرد خوبیه. حتی اگه من حرف گوشش نکنم بخواد عصبانی بشه سریع میره بیرون که من نبینم. یا همیشه میگه من اولویت اولم زنمه نه خانواده ام. و میگه هیچ کس نه پدر و مادر خودم نه تو حق ندارن پشت سر زن من حرف بزنن.
پس چرا من این جوری ام؟؟ به خدا سرزنش نکنید خودم از همه بیشتر دارم اذیت میشم که حتی از همسرم لذت نمیبرم🤦♀️