#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت صدم
روزای خیلی سختی پشت سر میذاشتیم.
یوسف که شب روز دنبال ولی و بانی اتیش سوزی میگشت ،هروقت میومد پیشم میگفت مطمئن باش پیداش میکنم نمیزارم به ریشم بخنده .
مدرسه داد بازسازی کنن ولی منکه اصلا دل دماغ رفتن اونجا نداشتم دیگه ولی خوب مجبور بودیم از نو بسازیمش چون خیلی بچه ها امیدشون همون مدرسه بود.
تقریبا هفت ماه از اون حادثه میگذشت و زینب به نبود مادرش عادت کرده بود و بهم میگفت خاله خیلی وابسته شده بود به من و مامانم.
احسانم که هفت ماهش بود و کلی شیطنت میکرد تازه چهار دست و پا میرفت منم واقعا مثل بچه خودم وابسته شده بودم به بچهها.
یوسف بیشتر موقع ها وقتی خونه بود با احسان تو حیاط دور میزدن و بازی میکردن .
هرچی احسان بزرگتر میشد خانم بزرگ هم بیشتر تیکه مینداخت بهم ،هی میگفت تو عرضه نداشتی برا پسرم بچه بیاری الان داری بچه مردم بزرگ میکنی .
بخاطر بچه غریبه خونه موندی .
خوب منکه میدونم تو بچه دار نمیشی اگه میخواستی بشی تو این چند سال یه بچه میاوردی .
همه این حرفا میشنیدم ولی محکمتر از قبل میشودم .
پای سجاده همش از خدا میخواستم کمکم کنه بهم تحمل بده بتونم در مقابل حرفها صبر داشته باشم .
تقریبا احسان هشت ماه بود که به یوسف گفتم میشه بریم شهر میخوام چند روز بمونم اونجا حال و هوام عوض بشه .
گفت شیرین بچهها چیکار کنیم اخه ،گفتم با خودم میبرم اونجا گفت تنهایی سختت میشه نگهداری ازشون میخوای مادرتم ببریم .
خوشحال شدم گفتم اره اینطور خیلی خوب میشه اونم یکم حال و هواش عوض میشه .
روزی که میخواستیم بریم خانم بزرگ با یه ساک اومد پایین و گفت من اماده ام بریم .
هممون از تعجب داشتیم شاخ در میاوردیم ،یوسف اومد حرف بزنه که گفتم عیب نداره پیر زنه حوصلش سر رفته میبریمش با خودمون دیگه.
یوسف گفت مطمئنی شیرین گفتم اره برو ساکش بگیر کمک کن بیاد سوار بشه.
رفتین شهر و رسیدیم خونه مستقیم رفتم تو اتاق و لباس بچهها عوض کردم و گفتم برم ناهار بزارم که قبل من مامانم دست بکار شده بود اخه سرایدار اونجا همراه خانمش رفته بودن سفر زیارتی و کسی نبود .
کمک مامان ناهار اماده کردیم و اومدیم بخوریم که خانم بزرگ گفت .....
#رمان #خون_بس برگرفته از داستان واقعی زندگی یه دختر
پارت صد و یکم
نشستیم سر سفره تا ناهار بخوریم که خانم بزرگ گفت دختر بعد ظهر با من بیا میخوام برم جایی .
یوسف گفت کجا من خودم میبرمت مادر ،شیرین نمیتونه بچهها تنها بزاره .
گفت حالا خوبه بچه خودت نیست انقدر هواشون داری ،یوسف گفت مادر هیچ فرقی ندارن اینام انگار بچه های من هستن .
گفت خودت میمونی و من با شیرین میرم زودم برمیگردم.
تعجب کردم تو دلم گفتم خدا به خیر کنه منو میخواد کجا ببره .
اصلا نفهمیدم غذا چی خوردم .
سفره جمع کردم و اشپزخونه مرتب کردم ،بعد ام بچهها برداشتم و رفتم تو اتاق که بخوابونم ،یوسف اومد گفت شیرین چیکار میکنی میری با مادرم گفتم اره میرم نگران نباش.
گفت نمیدونم چرا دلم شور میزنه نمیتونم راضی بشم تو و مامانم تنها برید، گفتم ای بابا بچه که نیستیم نترس حواسم هست.
گفت باشه مراقب باش توروخدا اگه مامانم حرفی زد ناراحت نشیا پیر زنه زبونش شاید تلخ باشه ولی تو دلش چیزی نیست.
گفتم میدونم بابا.
کنار بچهها گرفتم خوابیدم تقریبا یه ساعت بعد بیدار شدم و اماده شدم منتظر موندم تا خانم بزرگ صدام بزنه .
خانم بزرگ اومد دنبالم و باهم رفتیم بیرون ،بعد کلی راه رفتن رسیدیم یه مغازه که رو درش نوشته بود عطاری.
وارد شدیم معلوم بود خانم بزرگ خوب میشناسه چون خیلی گرم با اون پیر مرد داخل مغازه سلام علیک کرد .بعد گفت حاجی عروسم اوردم پیشت یه دست به سرش بکش شاید بعد چندسال برا پسرم یه بچه اورد.
از تعجب فقط نگاه میکردم که اون حاج اقا گفت بیا بشین این دختر، با ترس رفتم جلو و نشستم اومد نزدیک و یه صورتم نگاه کرد و بعدم پاشد یه چندتا روغن و سبزی خشک شده اورد و گفت دختر سواد داری برات بنویسم که چیکار باید بکنی.
گفتم بله، شروع کرد نوشتن و توضیح دادن منکه کلا از کار خانم بزرگ شکه شده بودم و فقط سرم تکون میدادم.
بعد یه ساعت نوشتن و توضیح دادن گفت چهل روز دیگه بیا ببینمت ،خانم بزرگ گفت باشه حتما میارمش و کلی پول داد به حاج اقا و خداحافظی کرد و برگشتیم سمت خونه.
تو راه بهم گفت دختر اینا مو به مو انجام بدیا جوشونده هام بخور من مطمئنم تو کار حاجی .
گفتم چشم و رفتیم خونه تا یوسف دید گفت کجا بودین این همه وقت نگران شدم.....