عزیزم من یه استادی داشتم ایشون وقتی ازدواج کردند با یه خانواده ایی وصلت کردند که کلا خانواده شوهرشون فقط اقوام با هم ازدواج میکرند و وقتی استاد ما وارد اون خانواده شدند مادر شوهرشون کلا ایشونو یه غربیه میدونستن و همش این که ایشون یه عربه هستن و از ما نیستن و .... رو مطرح میکردن
مدام ازشون ایراد میگرفتن و تا ایشون میرفتن خونشون بهشون کار میدادن خونه رو جارو بزن و.....
و بعضی از کارای استاد ما رو قبول نداشتن توی جمع میگفتن زهرا(استادمون) خیلی شلختست و به قول ما چَپِله
و خوب واقعا استادمون خیلیی غصه میخوردن
تا این که استاد ما با یکی از اساتید اشنا شدن
و ایشون بهشون گفت تا میتونی محبت کن
الکی محبت کن
چشم دیدنشونو نداری
ازشون متنفری
وقتی دیدیشون بگو واااای که چقدر دلم براتون تنگ شده بود
کادو بگیر
شیرین زبونی کن ولی ته دلت کینه و فکر بد نداشته باش
و این محبت رو ذره ذره به اونها تزریق کن
کم کم بگو که چقدر دوست داری بیای خونشون
چقدر خوشحالی که مادرشکهر فهمیده ایی داری و....
استادمون گفت با این که میدونستم همه این حرفایی که بهشون میزنم از ته دلم نیست ولی بهشون گفتم
وقتی میدیدمشون بغلشون میکردم میگفتم مامان جون واقعا دلم خیلی براتون تنگ شده بود و.... یا زنگ میزدم و...
الان ایشون به جایی رسیدن که همش مادرشوهرشون ازشون توی جمع تعریف میکنن و خطاب به بقیه میگن زهرا بین عروسا یه چیز دیگست
با این که اونا فامیلن ولی از صد پشت فامیلم فامیل تره
هر کاری میخواد بکنه از زهرا مشورت میگیره
وقتی میره خونشون میگه زهرا اداره خونه با تو به جاری هان بگو چیکار کنن
اینا رو گفتم که بگم واقعا با محبت خار ها گل میشوند
ولی نیاز به صبر صبر صبر صبر و اراده اراده اراده اراده داره