2777
2789
عنوان

داستان ترسناک واقعی 🥺😱

| مشاهده متن کامل بحث + 4571 بازدید | 204 پست
وای من شنیدم از ترس دارم میمیرم   واقعا کجا دیدی چ جوری

طولانیه...خیلی ماجراها پیش اومده خونه پدر شوهرم.

کلا خونشون جن داره از قدیم.

پدر شوهرم میگفت یه بار جوون بودم خونه رو میساختم غروب دیدم چند نفر تو خونن وقتی رفته جلو دیده هیچ کس نیست.

شبها که خونشون تونل وحشته

👇❤دو تا بچه بودن توی شکم مادر.اولی  میگه تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟ دومی: آره حتما. یه جایی هست که میتونیم راه بریم شاید با دهن چیزی بخوریم. اولی: امکان نداره. ما با جفت تعذیه می شیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمی رسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونه بده. دومی: شاید مادرمونم ببینیم. ولی مگه تو به مامان اعتقاد داری؟ اگه هست پس چرا نمی بینیمش؟ دومی: به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه. اولی: من مامانو نمی بینم پس وجود نداره. دومی: اگه ساکت ساکت باشی صداشو می شنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی.مثل دنياي امروز ما و خدايي كه همين نزديكيست😍...........

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

چرا اینقدر چرت میگی😂

وا 

کو ادبت 😐

دیگه سیمکارت ندارم😐 توی تاپیکای سیاسی من دیگه حرف نمیزنم🤐🥺🌺🍃🍃درویشی تهی‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»درویش گفت: «نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»کریم خان در حال کشیدن قلیان بود. گفت: «چه می‌خواهی؟»درویش گفت: «همین قلیان، مرا بس است.»چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز فردی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد، که از قلیلن خوشش آمد و آن را لایق کریم خان زند دانست. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. چند روزی گذشت. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت:«نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.»🍃🌺🍃   امضامو هفته‌ای یکبار بروز میکنم🤗😍
چرت نگو انقد اسی ملتو سرکار نزار همه این چیزا چرت و پرتی بیش نیست  متاسفم واسه اونایی که موند ...

ب جون بچه هام راس میگم

ضربان قلبمه . مرحم دردمه . فقط خودی .فقط خودی. فرشته مرگمه. تمام تار وپودمه بود ونبودمه فقط خودی فقط خودی( عاشق آهنگشم😁)          گاهی به آخرین پیراهنم فکر میکنم که مرگ در آن رخ میدهد....     هم آرایش میکنید 😁 هم عمل کردین 😁 هم کامپوزیت و لمینت 😄  همم با اسنپ چت عکس میندازین 🙄😳 مگه چقد زشتین🤔   وقتی عکس یهویی تو فرستادی بدون آرایش میفهمیم چقد خوشگلین  با آرایش که سیب زمینی ام خوشگله😁😂
چرت نگو انقد اسی ملتو سرکار نزار همه این چیزا چرت و پرتی بیش نیست  متاسفم واسه اونایی که موند ...

اون قسمت حنا رو منم دیدم

خاله ام یه شب میخوابه صبح پامیشه پاش حنایی بود😰😭

دیگه سیمکارت ندارم😐 توی تاپیکای سیاسی من دیگه حرف نمیزنم🤐🥺🌺🍃🍃درویشی تهی‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد. چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد. کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند. کریم خان گفت: «این اشاره های تو برای چه بود؟»درویش گفت: «نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم. آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟»کریم خان در حال کشیدن قلیان بود. گفت: «چه می‌خواهی؟»درویش گفت: «همین قلیان، مرا بس است.»چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان کسی نبود جز فردی که می‌خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد، که از قلیلن خوشش آمد و آن را لایق کریم خان زند دانست. پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد. چند روزی گذشت. درویش جهت تشکر نزد خان رفت. ناگه چشمش به قلیان افتاد و گفت:«نه من کریمم نه تو. کریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست.»🍃🌺🍃   امضامو هفته‌ای یکبار بروز میکنم🤗😍
به نظرم باهاش صحبت کن بگو فلان اندازه پول میخوام امتحانش ضرر نداره که

جنا اگه یه چیزی بدن بهت یه چیز با ارزشتو میگیرن هیچ وقت نخواین چیزی ازشون

آدم مومنی نیستم اما خدا را خیلی دوست دارم...
چرت نگو انقد اسی ملتو سرکار نزار همه این چیزا چرت و پرتی بیش نیست  متاسفم واسه اونایی که موند ...

چرتو ک میدونیم چرته واس هیجانش میخونیم هیجان دوس😍

وقتی باورهای نادرست و ناپسند فراگیر می‌شود، با بهنجاری اهریمنی مواجه‌ایم. نام کاربریم نام زنیست که شهر آماستریس(آماسرای امروزی)رو بنیان نهاد

وای برای شما هم اتفاق میوقته این گم کردن وسیله ها؟

من به هرکس میگم باور نمیکنه

من وسیله های شخصیم چند روزی گم میشه کل خونه رو زیر و رو میکنم پیدا نمیشه، بعد چند روز میبینم قشنگ و مرتب جلوی چشمم😑😑

حالا نمیدونم چه صیغه ایه 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

پیچ

محدود | 37 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز