خواهر شوهر من سال اول زندگیش خونه نداشت. پدر و مادرش سر ما رو میخوردن که چرا پسره گفته میخوام خونه بخرم هنوز نخریده. دخترمون میخواد باردار شه، تو خونه های مردم که نمیشه و از این حرفها. بعد معلوم شد دخترشون مشکل ناباروری داره. داماد بدبختشون هم رفت خونه خرید. اما ما سه سال مستاجر بودیم و هر سال با بدبختی اثاث کشی میکردیم. یه با نگفتن ما که خونه داریم ، حداقل یکسال بیایید توی واحد خالی ما زندگی کنید. حالا با هزار تا نذر و دکتر و این حرفها دخترشون باردار شد. و الان پسرشون که شوهر من باشه معلوم شده که مشکل داره. اما الان انگار نه انگار. اصلا بچه چیه خدای نکرده. باباش پر رو پر رو میگه حالا که معلوم شده پسر من مشکل داره ناراحتی طلاق بگیر ها. یه وقت نزنی تو سر بچم. بهش میگم خیلی دلت واسه پسرت میسوزه یه خونه بهش میدادی. آخه خانواده اش ظاهرا دوست داشتن یه دختری از فامیلاشون رو بگیره که این هم بنده خدا مثلا عاشق من شد و اومد خواستگاریم. من حلالشون نمیکنم. پرنیان جونم خوشحال باش که مامان شدی، چیکار به این غریبه ها داری که تبریک بگن یا نگن.
دخترم کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت . اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر. و شکستهایت را خواهی پذیرفت .سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه . کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی،که محکم هستی،که خیلی میارزی . و میآموزی و میآموزی با هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی میارزی...