2777
2789
عنوان

امان از خواهر شوهر حسود.......

| مشاهده متن کامل بحث + 32254 بازدید | 50 پست
حالا که خدارو شکر باردار شدى دیگه اصلاً به هیچ موضوع ناراحت کننده اى فکر نکن
ادم تو حاملگى خود به خود حساس ترم مى شه
مهم اینه که خیلى مواظبت کنى از بچت و استراحت کنى
تنها نمون تو خونه
کار نکن دیگه اشکالى نداره مگه چند سال از عمرت رو حامله اى؟ بعداً همه کار مى کنى
پیاده روى خوب نیست نرو مخصوصاً واسه ى ما که نسل ابدوغ خیارى هستیم
نزدیکى با احتیاط سعى کنید داخلى نباشه
اینشا الاه که نه ماه دیگه بچت صحیح و سالم به دنیا میاد

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

من سقط نکردم
تو هفته ى ٢٦ زایمان زودرس کردم بچم چون کوچیک بود موقع زایمان مرد
به خاطر نارسایى گردن رحمم بود واینو دکترم نفهمیده بود مى گفت حالت خوبه
منم هم همش هرس چیزاى بیخودى مى خوردم و همش با شوهرم سر چیزاى بچه گانه دعوام مى شد اخه تازه عروسى کرده بودیم
هم همه کار تو خونه مى کردم
هم پیاده روى زیاد کردم
هم مثلاً عید یه جا مى رفتیم عید دیدنى ٤ طبقه پله رو بالا مى رفتم و یکى هم نمى گفت لازم نیست تو اونجا بیاى!
این جورى الکى بچمو از دست دادم که یه پسر خیلى خوشگل هم بود طفلک
عطی جان خیلی ناراحت شدم اما خدا رو شکر دوباره بارداری ایشالا به سلامتی فارغ میشی چشمت به جمال نینی روشن میشه
لطفا هروقت نینی دنیا اومد خبر بده


دختر خوب خواهر شوهر اگر حسود نباشه که خواهر شوهر نمیشه
من که حامله شدم عوض من خواهر شوهرم لباس حاملگی می پوشید
اهمیت نده
خلاصه هروقت نینی دنیا اومد خبر بده�

 روزی که گذشت هیچ از او یاد مکن ...........فردا که نیامدست فریاد مکن .........
برنامده و گذشته بنیاد منه .............حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
من تو بارداریم فقط رعایت حال بچمو کردم. هیچ کجا نرفتم بارداری حساسترین مرحله زندگی انسانه.مردها که حساب نیستند...............هاهاها
یک صبحدم ز گلستان گذشته ای
شبنم هنوز بر رخ گل آب میزند
پرنیان و عطی جان، امیدوارم به خوبی و سلامتی زایمان داشته باشید، سعی کنید استراحت کنید و مسافرت هم نروید، کار سنگین هم نکنید.
در مورد موضوع صحبتتون... شما از فامیل شوهر ناراحتید، من که از وقتی ازدواج کردم ، خاله ام باهامون قطع رابطه کرد، بچه دار هم که شدیم تبریک که هیچی، دختر خاله ام نه توی زمان بارداری ، نه الان که بچم به دنیا اومده یک تلفن هم بهم نزد!!! دوست صمیمم هم که سالیان سال به قول خودش مثل خواهر بودم براش ، هیچی به روی خودش نیاورد که من زایمان داشتم و باید زنگ بزنه، یه خط توی فیس بوک تبریک نوشت! نمیدونم چرا اینقدر حسادت زیاد شده؟!
به نظر من فامیلهای شوهر مزخرفترین آدمهای زندگی هر کسی هستند، من مامانم هم هیچ وقت دل خوشی از فامیلهای بابام نداشت حالا که خودم ازدواج کردم میفهمم، عزیزم همه خواهر شوهرها و مادرشوهرها و کلا فامیل شوهرها حسودن حتی خوب خوبهاشون پس اگه شوشوت خوبه به این حرفهای مزخرف گوش نکن و اصلا انتظار زنگ و تبریک از این قوم الظالمین نداشته باش، من خودم الان دارم از دست پدر شوهرم خون گریه میکنم.
دخترم کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت . اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر. و شکستهایت را خواهی پذیرفت .سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه . کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی،که محکم هستی،که خیلی می‌ارزی . و می‌آموزی و می‌آموزی با هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...
پرنیان به خاطر تجربیات خودم که گرون به دستم اومد مى گم تنها نمون
خیلى بهتره
ادم تنها که هست یه کارایى واسش پیش میاد مجبوره خودش انجام بده
اما اگر مثلاً فکر کنى عقد کرده اى و خونه مامانت زندگى کنى
هم غذا درست نمى کنى هم لباس نمى ریزى تو ماشین پهن نمى کنى هى دولا راست نمى شى
جارو نمى زنى و...........
من که با شوشو تصمیم گرفتیم تصور کنیم هنوز عروسى نکردیم و خونه نداریم
سخت بود ولى نه زیاد از اون تنهایى و ویار و گریه خیلى بهتر بود
پرنیان جون تبریک میگم عزیزم
ای
ان شاءالله به سلامتی زایمان کنی و نینیت بیاد بغلت
بزار خواهر شوهرت از حرصش بمیره
اگه چیزی بهت گفت بهش بگو اومدیم و تو نازا موندی اونوقت تکلیف من چی میشه؟
یا بهش بگو توقعات بیجا تو کم کن قرار نیست که من و شوهرم بشینیم منتظر شوهرت باشیم که اقا کی رضایت میدن شما بچه دار شید یا نشید
تبریک منو بپذیر
خواهر شوهر عتیقه منم به من گوشزد کرده بود شما حق ندارین زودتر من بچه دار بشین شانس ما زد و من باردار شدم و از بی عقلیم زود به مادرشوهرم خبر دادیم اونم نامرد عوض تبریک گفت یه وقت به دخترم نگینا خودم اروم اروم بهش میم تا ناراحت نشه
هر دفعه منو میدید میگفت من نمیدنم باید چطور به نوه محبت کنم تا تبعیض به دخترم نشه و اون ناراحت نشه
وقتی دخترش فهمید و مجبور شد به تبریک بگهبغض کرده بود نمیونم خواست خدا بود یا چشم کورشده یه بخیل که من سه روز بعد بچمو از دست دادم و خونواده شوهر ضیافت گرفتن و خیییییلی خوشحال شدن

خدارو شکردخترشون مادر شد الان میتونن به نوه حسابی مبت کنن ادا اصول عجیب در بیارن

خدا جون کجایی که ببینی قلبم پاره و پوره شد کجایی احساسات پایمال شده منو ببینی
سمیه خانم بهتره قبل از اینکه چیزی راجع به زندگی کسی بدونید راجع به اینکه کسی مشکل بدبینی داره با نداره قضاوت نکنی. اون کسی هم که این تاپیک رو زده به این خاطره که کسایی بیاد که همدردش باشن شما که هیج مشکلی ندارید لازم نیست بیایین و از خوبی های خانواده شوهرتون اینجا تعریف کنید. بعدش هم برچسب بدبینی رو غیر محترمانه به کسی بزنید.اون خواهر شوهر احمقی که حاظر نیست تبریک بگه به خاطر مامان شدن زن داداشش لیاقت اسم خواهر رو هم نداره. یا پدر شوهر، مادر شوهر من که بیست و چهار ساعت توی زندگیم دخالت میکنن. هیچ دلشون به حال زندگی ما نمیسوزه خوبن؟ کاش بلاهایی که گاهی سر بعضیها میومد رو می دیدی تا اینطور زود قضاوت نمیکردی
دخترم کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت . اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر. و شکستهایت را خواهی پذیرفت .سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه . کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی،که محکم هستی،که خیلی می‌ارزی . و می‌آموزی و می‌آموزی با هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792