روزی که پدرم فوت شد ،ما هنو خبردار نشده بودیم
ی همهمه تو فامیل بود،اون روزا عادت داشتیم همه فامیل هی برن و بیان خونمون ولی اونروز همه ی طور خاصی بودن،هی میخواستن ما نفهمیم..
هیچوقت یادم نمیره چهره نگران مامانمو
اون روز ی قربونی خرید و داد بهزیستی بهم میگفت نذر میکنم بابات که خوب شدو اومد خونه سفره حضرت ابوالفظل باز میکنم..میگفت یا حضرت ابالفظل دستاشو بگیر و از تخت بلندش کن
ولی خبر نداشتیم ۴ ساعت قبلش پدرم کیلومترها دورتر از ما..تو شهر غریب..تک و تنها وبیهوش ما رو برای همیشه تنها گذاشته بود
فردا پنجشنست
اگه تونستین برای شادی روح پدرمهربونم یه صلوات بفرستید
خدا رفتگان همتونو بیامرزه